|
|
|
||||
|
چرا بعضی از چیزها یی که ما را ناراحت می کند در دیگران تا ثیر ندارد ؟ چرا بعضی ها شاد و سر حا ل هستند و بعضی ها غمگین و گرفته ؟ چرا یک نفر می تواند آکواریوم رییس را بیندازد روی کف اتاق و بعد بنشیند و در باره اش بگوید و بخندد حا ل آنکه دیگری همانجا بسادگی با ماهیها بمیرد ؟ چهار واقعیت می تواند ما را در یافتن پاسخ کمک کند : 1- هر شخصی منحصر به فرد است : هر یک از ما با مختصا ت ارثی ویژه ی خود به دنیا می آییم . مادری چهار شکم پشت سرهم زاییده بود ضمن تماشای او و کلنجار رفتنش با بچه ها و تقاضاهای بی پایان آنها ، از او پرسیدند جین ، چطوری این کار را می کنی ؟ خنده کنان جواب داد با هر بار زایید ن ، سطح زندگی ام را پا یین می آورم . هر بچه تاریخچه ی خا ص خود را دارد و این بستگی دارد به اینکه بچه چندم است وضع مادی زندگی خانواده چطور است به دلیل همین منحصر به فرد بودن طرز بر خورد هر یک از ما با زشتیها و زیبا ییها متفاوت است . دریافتها و احساسهای ما هم مثل تاریخچه ی زندگی ما منحصر به فرد است . 2- احساسهای واقعی : از لحاظ اخلاقی احساسها نه خوب هستند و نه بد . رویدادها و حقا یق وجودی ما هستند کاری که ما با آنها می کنیم ممکن است خوب یا بد باشد . 3- می توانیم احساسهایمان را تغییر دهیم : تنها راه تغییر احساسها شنا خت منشا آنها و بعد تغییر رفتار است . 4- همه ی ما یک روز کودک بودیم : امروز ما همان کسی هستیم که در گذشته بودیم احساسهای غیر خوب که نتیجه وابستگی و ناتوانی ما در سنین کودکی بود ضبط شده است و امروز هر گاه در وضعیتی وابسته و ناتوان گیر بیفتیم ، آماده است که به چرخش در آید . امی . هریس
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:1 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دخترمان باران ، شش ساله بود که یک روز اصرارش برای چیزی که می خواست و اجازه ی داشتن آن را نداشت باعث شد با عصبا نیت سرش داد زنم . باران ساکت شد و رفت یک گوشه روی زمین نشست و اشک چشمهای آبی اش سرازیر شد . بعد از چند دقیقه بلند شد و آمد . گفت شما عصبانی شدید . شما سرم داد کشیدید . گفتم بله درسته . اما می دونی تو چکار کردی که بالاخره عصبانی شدم و سرت داد زدم ؟ باران که دیگر حوصله ی د لیل و منطق نداشت ، چشمهای پر از اشکش را به من دوخت و گفت :اوه مامان ، گاهی وقتا باید اصلا از سر شروع کنیم . چشمهای من پر از اشک شد و از سر شروع کردیم . چند بار تا کنون همه ی ما این احسا س را داشته ایم ؟ که دو باره مثل یک بچه ی کوچک با شیم . بخواهیم دو باره با هم نزد یک باشیم . و با ز فرصت داشته باشیم ؟ من از اصرار باران ، احسا س غرور می کردم . و در عین حا ل از کلما ت او به وحشت افتاده بودم . مگر باران ، همان چیزی را که آرزوی نهفته ی همه ی مردم جهان است به زبا ن نیاورده بود ؟ مگر همه ی ما ، گاه و بیگاه آرزو نمی کنیم که کاش می شد از سر شروع کنیم ؟ احساسا ت خوب گذشته ، یاد آور لحظاتی طلایی اند که گهگاه با به خاطر آوردنشان می خواهیم از شادی با ل در آوریم . اما آنچه معمولا بیشتر به ذهنمان فشار می آورد احساسهای " بد " است . احساسهای غم است . احساسهای دختر یا پسر کوچکی است که می خواست و می سوخت و محروم می ماند . ممکن است درون نگری و آینده نگری و گذشته نگری داشته با شیم . ولی همینکه یک نفر پا روی دممان می گذارد یا مصیبت آغاز می شود . اما خوبی کار در این است که اگر چه نمی توانیم جلوی احساسهای بد را بگیریم می توانیم از ماند نشا ن جلوگیری کنیم . هر چه آگاهی ما نسبت به روشها ی جدید نگاه کردن به خود و دیگران افزایش یابد . با آمادگی بیشتری می توانیم ماهیت رفتارهای متقا بل روزانه ی خودمان ، سلام و احوالپرسیها ، نگرشها و واکنش در مقا بل فشارها و چگونگی مقا بله با احساسها ی خود را تغییر دهیم . ستاره ی راهنمای ما ، همانا ایمان به امکان وجود رابطه ای است بهتر از مقا بله های خصمانه و سلطه گرانه ی موجود میان انسانهای دنیا که امروز ما را به نابودی تهدید می کند . احساسها به ویژه موقعی بد هستند که " بالغ " را از کار می اندازد و ما بدبختیهای خودمان را با کارهای احمقانه ، یکی بعد از دیگری ، تشدید می کنیم . از : امی . هریس
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:28 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شبی ، بعد از آنکه همه خوابیدیم ، باران که آن موقع نه ماهه بود . ناگهان فریاد زنان از خواب پرید . رفتم و چراغ اتاق را روشن کردم و باران را از جایش بر داشتم و در بغلم گرفتم . اما ضجه و شیون غیر عادی اش قطع نشد . فکر کردم شاید چیزی او را گزیده ، لباس و بدن و رختخوابش را جستجو کردم . چیزی نبود . بالاخره توانستم او را تا حدی آرام کنم . بعد با تکان دادن و لالایی گفتن او را خواباندم . چراغ را خاموش کردم و او را سر جا یش گذاشتم . دو باره بیدار شد و مجددا شیون سر داد . کار چراغ روشن کردن و بغل کردن و آرام کردن و خواباندن باران یک ساعت ادامه پیدا کرد . اما هر بار که او را سر جا یش می گذاشتم . شیون و گریه اش تکرار می شد . یک بار دیگر او را سر جا یش گذاشتم . اما این بار سرم را هم کنار سرش گذاشتم و لالایی خواندم . انگار که می خواهم کنار او بخوابم . و تازه آنوقت بود که متوجه علت ناراحتی باران شدم . روی دیوار ، یک ماسک با نقش و نگاری عجیب و غریب آویخته بودند که چشمها یش از شیشه ی قرمز درست شده بود بیرون پنجره تابلویی بود که روشن و خاموش می شد و انعکا س نورش ماسک روی دیوار را به تنا وب روشن – خاموش می کرد و باعث می شد که چشمهای قرمز ماسک نیز به شکلی وحشتناک بدرخشد . چراغ اتاق خواب که روشن بود . ماسک آنقدرها ترسناک به نظر نمی رسید . اما در تاریکی ، و از دید باران منظره ی هولناکی پیدا می کرد . دو باره او را بلند کردم و چراغ را روشن کردم و رفتیم جلوی ماسک تا آن را از نزدیک نگاه کنیم . دست پیش بردم و ماسک را از روی دیوار بر داشتم و گفتم . برش می دارم و می گذارم توی کشو . بعد ماسک را توی کشو گذاشتم و با لحنی اطمینان بخش به او گفتم . ماسک دیگر رفت . باران، دیگر اذ یتت نمی کند . فقط یک دکور بود . یک صورت خنده دار . توی تاریکی ترسناک به نظر می رسید . اما دیگر ترسناک نیست دیگر رفت . د یگر تو را نمی ترساند . بعد از مدتی لالایی و تکان دادن ، بچه را سر جا یش گذاشتم باران چند لحظه به دیوار خا لی و انعکا س متناوب تابلو نگاه کرد و بالاخره خوابش برد . برای فهمید ن ترس او هیچ راهی وجود نداشت مگر اینکه آنچه را که او می دید. من هم ببینم . ماسک مرا نمی ترساند چون می دانستم چیست ؟ اما باران نمی دانست . بزرگ که می شویم فراموش می کنیم یک شب در بچگی چه دیدیم ، فراموش می کنیم دنیا چقدر ترسناک بود و ما چقدر ناتوان بودیم . از : امی هریس
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:42 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همه ی ما سه شخصیتیم در یک قا لب گاهی مانند بچه کوچکی رفتار می کنیم که در گذشته بودیم گاهی به صورت والد ی که حرکاتش شبیه حرکا تی است که در والدین خود مشاهده می کردیم و گاهی نیز مانند فردی واقعیت گرا که اطلاعاتی کسب می کند و آن اطلاعات را به جریان می اندازد و فکر می کند و تجزیه و تحلیل می کند و پیش بینی می کند و احتمالات را تخمین می زند و تصمیم می گیرد و مسا یل را حل می کند. والد : والد شامل ضبط هایی است از آنچه انسان کوچک ، طی دورانی که ما آن را پنج سا ل اول زندگی می نامیم . از اعما ل و حرکا ت پدر و مادر خود ( یا جانشین آنها ) دیده است سنتها و ارزشها نیز در والد قرار دارد والد پاک شدنی نیست والد هم تغذیه کننده است و هم عیب گیر . والد هم یک حا لت است و هم یک نفوذ . والد آکنده از خواسته ها و دستورها و عقاید جزمی است . کودک : کودک یک ضبط دایم از رویدادهای درونی در پاسخ به رویدادهای خارجی اولین پنچ سال زندگی است کودک شامل غریزه ها و نیازهای زیستن و ضبط های ژنتیک و خصوصیا ت جسمانی و کنجکاوی و درک شهودی ماست . کودک لذت و غم ، هر دو را به یک اندازه در خود دارد . کودک سرشار از آرزوست کودک همان قسمت " می خواهم " یعنی انگیزش است . با لغ : اکنون به دو مفهوم یاد داده شده " والد " از زندگی ، و احساس شده " کودک " از زندگی ، مفهوم جدید تفکر شده از زندگی را نیز می افزاید و محصولی است از آن بخش از شخصیت که ما آن را " با لغ" می نامیم . فکر می کند دلیل می آورد پیش بینی می کند و چگونگی انجام کارها را کشف می کند . بالغ از حس کنجکاوی درونی طفل سرچشمه می گیرد و رشد می کند بالغ و کودک هر دو از درون سرچشمه می گیرند . حا ل آنکه والد از عوامل بیرونی ناشی می شود . یکی از وظایف مهم " بالغ " امروزی کردن " والد " است هدف این تحلیل آزاد سازی و تقویت " بالغ " است . از طریق تشخیص این مطلب که " کدام قسمت من الان عمل می کند ؟ و اینکه آیا اطلاعات به دست آمده حقیقی و منطقی و متنا سب با واقعیتهای روز است یا نه . هدف این نیست که از شر " والد " و " کودک " رها شویم . بلکه مقصود این است که بتوانیم انبوه اطلاعات ضبط شده را مورد بررسی بیطرفانه قرار دهیم اگر بتوانیم از گفته ی امرسون استفاده کنیم " با لغ " نباید به نام " خوبی " مورد غفلت قرار گیرد. بلکه اگر "خوبی" است باید کشف کرد و همچنین اگر "بدی" است که شخص را قادر سازد که بتواند آزادی انتخاب داشته باشد . ویل دورانت می گوید : اینکه بگوییم ما آزادیم یعنی اینکه می دانیم چه کار می کنیم . این آزادی حق انتخابهای جدید را ، ورای تا ثیرات محدود کننده ی گذشته امکان پذیر می سازد . از امی . هریس کیست که بخواهد اندکی در این راز در نگرد و فرو نگرد که انسا ن بر روی زمین چگونه آرمان می سازد ؟ چه کس را دل چنین کاری هست ؟ ( ادامه دارد )
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:25 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست من ، می بینم از فریاد مردان نا شنوا د لگیری ، و از زخم خرد ی شا ن رنجور ، جنگل ها و صخره ها چه آ شنا یند . با رسم و راه خاموشی تو. باز تو هم چون آن درخت بالا بلندی باش . که شیفته ی اویی . هما ن درخت سا یه گستر، مشرف بر دریا که در اوج خاموشی ، به خروش دریا ، گوش سپرده است . می سپاری ،به سپا ر، گوش سپرد ن ، بر موج ، در اوج خویش .
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:43 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||